عشق يعني انتظار و انتظار عشق يعني هر چه بيني عکس يار عشق يعني شب نخفتن تا سحر عشق يعني سجده ها با چشم تر عشق يعني ديده بر در دوختن عشق يعني از فراقش سوختن
عشق يعني...................
چی میشد با تو باشم حتی توی رویا
من تو رو دوست دارم اندازه ی دنیا
دلش میگیره آسمون برای من که تنهام
دوباره قطرهای اشک من میریزه دونه دونه روی گونه هام
اگه تو نباشی یا ازم جداشی سخته دیگه زندگی برام
چشمهای نجیبت وقتی ازم دورن امیدی ندارم به شبهام
برای دیدنت هر لحظه پریشونم تو بیا قدرم بدون ای همزبونم
منم مجنون اون نگاه پاک تو نگاهم کن
نگاهت قبله گاه این دله منه وجودت مرحمی برای قلبم هست
چی میشد با تو باشم حتی توی رویا
من تو رو دوست دارم اندازه ی دنیا
دلش میگیره آسمون برای من که تنهام
دوباره قطرهای اشک من میریزه دونه دونه روی گونه هام
اگه تو نباشی یا ازم جداشی سخته دیگه زندگی برام
چشمهای نجیبت وقتی ازم دورن امیدی ندارم به شبهام
برای دیدنت هر لحظه پریشونم تو بیا قدرم بدون ای همزبونم
منم مجنون اون نگاه پاک تو نگاهم کن
نگاهت قبله گاه این دله منه وجودت مرحمی برای قلبم هست

در غربت لحظه های شب ماند دلم
با سوز و گذاز و درد و تب ماند دلم
رفتند همه به سوی سر منزل عشق
از قافله باز هم عقب ماند دلم
نگاهم به اون قابی است که لحظه گذران نگاهت رابرایم ثبت کرده
می دانی چه فکر ها داشتیم..
تو گفتی:برام پل می زنی به آسمون و اونجا یک خانه از جنس دلمون می سازیم
و روی سقف خونمون یک رنگین کمان می بافی که به قلب هر دوتامون راه داشته باشه
و می گفتی که فردا را با دست های خودت می سازی برام...
اما نموندی ....
شاگردي از استادش پرسيد: « عشق چيست؟»
استاد در جواب گفت: « به گندومزار برو و پرخوشه ترين شاخه
را بياور. اما در هنگام عبور از گندومزار، به ياد داشته كه نمي
تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني؟»
شاگرد به گندمزار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت.
استاد پرسيد: « چه آوردي؟»
و شاگرد با حسرت جواب داد: « هيچ! هر چه جلو مي رفتم،
خوشه هاي پرپشت تر مي ديدم و به اميد پيدا كردن پرپشت
ترين، تا انتهاي گندمزار رفتم.»
استاد گفت : « عشق يعني همين!»
شاگرد پرسيد: « پس ازدواج چيست؟»
استاد به سخن آمد كه: « به جنگل برو و بلندترين درخت را
بياور. اما به ياد داشته باش كه باز هم نمي تواني به عقب برگردي!»
شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهي با درختي برگشت.
استاد پرسيد كه شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: « به
جنگل رفتم و اولين درخت بلندي را كه ديدم، انتخاب كردم.
ترسيدم كه اگر جلو بروم، باز هم دست خالي برگردم.»
استاد باز گفت: « ازدواج يعني همين!!»
بسوز ای شمع و مارا هم بسوزان
که من از شعله پروایی ندارم
یک امشب تا سحر مهمان ما باش
که من امید فردایی ندارم...
روزها از پس هم میگذرند بدون لحظه ای درنگ ، حتی به کوتاهی یک نگاه ، و من بازهم تنها در جاده ی زندگی ؛ تنهاتر از همیشه ؛ هر روز بیشتر و بیشتر در عمق وجودم فرو میروم. وتو ای زندگی چه سخت میآزمائی مرا؛ به سختی رفتن در عین ماندن ، به سختی بودن پر از حس نبودن ، به سختی فراموشی کسانی که رفتند، به سختی زندگی من...
به اطرافم مینگرم ، چیزی برای دیدن نیست هیچ چیز ، هیچ چیز...
صدایی ازدور میخواند مرا ، ناگهان پر از حس رفتن میشوم ، گامی به جلو ، باز هم گامی دیگر، ناگهان چیزی مرا به زمین میدوزد ، به پایم مینگرم ، زنجیری مرا به زمین دوخته ؛ ای کاش میتوانستم ...
امّا افسوس...
افسوس که زنجیر زندگی ازهم گسستنی نیست ، تا زمانی مقرر...
ومن تا آن زمان ... آه چه ملال آور است...
به راستی چنین است که گفتهاند: ( زندگی معلمی بیرحم است که ابتدا میآزماید، سپس میآموزد).
قصه ام ديگر زنگار گرفت
با نفس هاي شبم پيوندي است
پرتويي لغزد اگر بر لب او
گويدم دل : هوس لبخندي است
خيره چشمانش با من گويد
كو چراغي كه فروزد دل ما ؟
هر كه افسرد به جان با من گفت
آتشي كو كه بسوزد دل ما؟
خشت مي افتد ازاين ديوار
رنج بيهوده نگهبانش برد
دست بايد نرود سوي كلنگ
سيل اگر آمد آسانش برد
باد نمناك زمان مي گذرد
رنگ مي ريزد از پيكر ما
خانه را نقش فساد است به سقف
سرنگون خواهد شد بر سرما
گاه مي لرزد با روي سكوت
غولها سر به زمين مي سايند
پاي در پيش مبادا بنهيد
چشم ها در ره شب مي پايند
تكيه گاهم اگر امشب لرزيد
بايدم دست به ديوار گرفت
با نفس هاي شبم پيوندي است
قصه ام ديگر زنگار گرفت
من / عشق
پاك يعنی
سرزمين لحظه
يعنی بيداد
عشق من
باختن عشق
جان يعنی
زندگی ليلی و
قمار مجنون
در ![]()
عشق يعنی ...![]()
شدن
ساختن عشق
دل يعنی
كلبه وامق و
يعني عذرا
عشق شدن
من عشق
فرداي يعنی
كودك مسجد
يعنی الاقصي
عشق / من
عشق آميختن افروختن
يعنی به هم عشق سوختن
چشمهاي يكجا يعني كردن
پر ز و غم دردهاي گريه
خون/ درد بيشمار
عشق من
يعني الاسرار
كلبه مخزن
اسرار يعنی
ما که بختمون از اول بخت بد بیاری بود
آخر روزای خوبمون که گریه زاری بود
روزای بد می رن و روزای بدر میان
از دل غمزده ی من نمی دونم چی میخوان
روزگار چرخید و من اسیر درمان شدم
توی بد بیاریام ، راهی زندان شدم
خلاصه ای روزگار جنجرتو به ما زدی
ولی من با این غزل میگم که اشتباه زدی
حالا اشک خون به چشم اینو واست می خونم
الهی دستت بشکنه که خنجرت خورد به جونم
الهی دستت بشکنه که خنجرت خورد به جونم

من که میدانم شبی عمرم به پایان می رسد
نوبت خاموشی من سهل و آسان می رسد
من که می دانم که تا سرگرم بزم و مستیم
مرگ ویرانگرچه بی رحم و شتابان می رسد
پس چرا آزاد نباشم؟ پس چرا عاشق نباشم
من که میدانم به دنیا اعتباری نیست كه نیست
بین مرگ و آدمی قول وقراری نیست كه نیست
من که میدانم عجل ناخوانده و بیداد گر
سر زده می آیدو راه فراری نیست كه نیست
پس چرا عاشق نباشم پس چرا آزاد نباشم


وقتی رفت بی کس و تنها؛عاشقونه هامُ دزديد
پيله زد توی نگاهم حسرت و غصه و ترديد
وقتی بی ترانه بودم دل آسمون ترک خورد
هوای ابری چشماش منو تا ساحل غم برد
وقتی ديوونه تر از باد؛ دنبالت دارم می گردم
کاش می ديدی مثل پاييز من پر از غصه و دردم
وقتی رفتی بی تفاوت همه؛ زندگيم تباه شد
همه ی روزای دنيا پيش چشم من سياه شد
منی که ترانه سازم حالا بی ترانه موندم
بغض تلخ گريه هامو تو سکوت شب شکوندم
آن زمان که تابوت مرا بر دوش می کشند تنها توبر تابوتم بنگر اما هرگز اشک مریز . آن زمان مرا در گوری خاموش نهادند و خاک سرد و فراموش بر روی من ریختند آن زمان که همگان رفتند لحظه ای تنها . لحظه ای بر بالای گورم بمان و دسته گلی را که برای آخرین وداع آورده ای آهسته بر بالای گورم بگذار اما پرپر نکن...

نه ديگر نگاهم را برايش هديه مي كنم
و نه ديگر دم از فاصله ها مي زنم
و نه با شعرهايم دلتنگي ها را فرياد مي زنم
فقط شعر مي نويسم تا
با بيت هايم نام او
را قافيه كنم
شايد نامهرباني هايش را باور كند......
در غريبی ناله کردم هيچ کس يادم نکرد .
در قفس جان دادم و صياد آزادم نکرد .

زخم دلی که هیچ مرحمی نداره
سینه ای که هزاران خنجر در ان نحفته
و هیچ گاه خنجر ها از بین نمیرود
|

تو مگه قسم نخوردی که دلمو تنها نذاری
روبروم نشستی اما از غریبه کم نداری
روبروی من نشستی توی چشم تو ستاره
از صدای تو شنیدم که دلت دوسم نداره
دل تو تو آسمونا من به دنبال دل تو
تو به دنبال ستاره من به یاد قسم تو
تو مگه قسم نخوردی که دلمو تنها نذاری![]()
هرگز از روز جدایی سخنی به لب نیاری
حالا روبروم نشستی حرف تو فقط جداییست
تو قسم نخورده بودی که یه دنیا بی وفایی
تو قسم نخورده بودی روزی عشق تو میمیره
نور یک ستاره شب جای مهتاب و میگیره
پری ناز کوچولو،رفتی خونم شده ویرون
دلم از بی کسی خونه، نمی تونه که بخونه
حرفهای نگفته مونده،ولی دل باید بدونه
اون که رفته دیگه رفته، نمی خواد دیگ بمونه
نمی خوام که باز بیای،اون چشمات رو من ببینم
خاطرات باز جون بگیرند،باز دوباره من بمیرم
نمی خوام که باز بیایی،توی تاریکیم باز بسوزی
آخه حیف تو عزیزم،که با من،با من بمونی
عزیزم سرت سلامت،هرجا رفتی،هرجا هستی
برو که دنیا دو روزه،قلب تو هیچ وقت نسوزه
نازنین این رو نخوندم،که تو رو گریون ببینم
الهی برات بمیرم،اشکت رو هیچ وقت نبینم
عزیزم این رو میخونم،که دلم آروم بگیره
آخه طفلکی میسوزه،طفلکی بی تو می سوزه
پری ناز کوچولو،نگو قسمتم همین بود
نگو سرنوشت نوشته،سهم من از تو همین بود
عزیزم غمت نباشه،برو که رو برو نوره
برو ما تنها می شینیم،واسه ی عشقت میمیریم
عاشورا روز ظهور کلمه لااله الا الله است
ماه محرم یکی از ماههای تکامل است و محبت وعزاداری امام حسین (ع) انسان را زود به
مقصد میرساند . کلنا سفن النجاه وسفینه الحسین اسرع : همه ما اهل بیت کشتی نجاتیم ولی
کشتی امام حسین (ع) سریعتر است
تجلی امام حسین برابر تجلی خداست
غم کربلا دیگر غمها را از بین میبرد
ماه دل آرا دخیل اباالفضل امیر دلها دخیل اباالفضل
عزیز ام البنین و عشقه علی و زهرا دخیل اباالفضل
زبان گرفته صدای قلب عاشق شیدا دخیل اباالفضل
مرا که شاگرد درس عشقم بود الفبا دخیل اباالفضل
به روی تخته سیاه قلبم نوشته یکتا دخیل اباالفضل
وقت دعا بر ملائک به عرش اعلا دخیل اباالفضل
به سایه قامت تو بسته قامت طوبی دخیل اباالفضل
شکافت دریا برای موسی که گفت آنجا دخیل اباالفضل
به لحظه مرده زنده کردن نوای عیسی دخیل اباالفضل
نوای زینب با دست بسته میان اعدا دخیل اباالفضل
ذکر رقیه در آ ن دل شب به خار صحرا دخیل اباالفضل
برای امر ظهور مهدی بگو به هر جا دخیل اباالفضل
آهاي آدميان ، به چشمهاي خود بياموزيد كه نگاه به كسي نيندازند ، اگر نگاه انداختند عاشق نشوند اگر عاشق شدند وابسته نشوند اگر وابسته شدند مجنون نشوند و اگر نيز مجنون شدند با عقل و منطق زندگي كنند
آهاي عاشقان اينك كه پا به اين راه دشوار گذاشته ايد ، با صداقت عشق را ابراز كنيد ، تنها عاشق يك دل باشيد ، تنها به يك نفر دل ببنديد ، و با يكرنگي و يكدلي زندگي كنيد
آهاي عاشقان به عشق خود وفادار باشيد ، تا پايان راه با عشق باشيد ، و از ته دل عشق را دوست داشته باشيد
آهاي عاشقان از تمام وجود عاشق شويد ، و با اراده و اطمينان پا به اين راه بگذاريد
رسم عاشقي دروغ و خيانت نيست ، رسم عاشقي صداقت است پس سرلوحه و الگوي خود را صداقت قرار دهيد
آهاي عاشقان نه لازم است مجنون باشيد و نه فرهاد ، تنها خودتان باشيد ، همين و بس
آهاي عاشقان ، ساده نباشيد ، عشق را از ته دل بخواهيد و انتظار عشق را حتي تا پاي مرگ بكشيد
آهاي عاشقان عشق را براي قلبش بخواهيد نه براي هوس و خوش گذارني و گذراندن لحظه هاي زندگي با هدف عاشق شويد و با عشق نيز از اين دنيا برويد
وصيت من به همه عاشقان و آدميان همين چند جمله بود
دواي دردم رسيدن به معشوقم هست ، و تاريخ شفايم گرفتن دستان او و رسيدن به او مي باشد
پس خداوندا دواي درد مرا به قلبم برسان تا اين كابوس وحشتناك سرطان و مرگ به خاطر جدايي از عشق را از وجودم محو شود الهي به اميد تو
چه آرام آمدی ودرقلبم نشستی
چه زيبا بودی وچه زيبا سخن مي گفتی
چه آرامشی در چشمانت موج می زد
همچون غروبی در ساحل دريا
سکوتی مطلق در قلبم جريان داشت
همچون تاريکی شب
سکوتش بر هم زدی وتلاطمی غريب به راه انداختی
گويی از روز اول به جستجوی تو بوده ام
واينک يافته ام
با من بمان
با من همراه شو
وبا من بخوان
تا دست در دست هم دنيايی بسازيم سراسر شادی و زيبايی
تا دست در دست هم دنيايی بسازيم سراسر عشق واميد
دنيايی پراز گل نيلوفر
دنيايی پراز عطر ياس
و دنيايی پر از هياهوی شاد کودکانه
تنها اگر تو بمانی
به نام آنكه دوستی را آفريد، عشق را ، رنگ را ...
به نام آنكه كلمه را آفريد.
و كلمه چه بزرگ بود در كلام او و چه كوچك شد آن زمان كه ميخواستم
از او بگويم.
كه هر چه بود، پيش از هر كلامی، خودش گفته بود.
بايد اين واژه های كوچك را شست.
ماههاست دچارش هستم.
و چه سخت بود بيدلی را ، ساختن خانه ای در دل.
و اين دل بينهايت، چه جای كوچكی بود برای دل بيتابش.
او رفت و من نشناختمش .
در تمام ميخكهای سر هر ديوار، آواز غريبش را شنيدم اما باز هم نشناختمش.
همانگونه كه بغضهاي گاه و بيگاهم را نشناختم.
يا طولانی ترين ثانيه های تنهاييم كه بعد از سرآغاز كلامم، فقط خود او ميداند
كه آن ثانبه ها چگونه گذشت.
فقط آنقدر او را شناختم كه در سايه های افتاده به كلامش، به دنبال جای پای خدا باشم.
اينجا، هر چه هست، جز با صداقت او و كلام و نقشهای او، حوض بی ماهيست.
يا وسعتی بی واژه.
و شايد مزرعه ای باشد با زاغچه ای بر سر آن
زاغچه ای كه هيچكس جدي نگرفتش .
شبي از پشت يك تنهايي نمناك وباراني
تو را با لهجه گلهاي نيلوفر صدا كردم
تمام شب براي با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم پس از يك جستجوي نقره اي در كوچه هاي آبي احساس
تو را از بين گلهايي كه در تنهايي ام روئيد با حسرت جدا كردم
و تو در پاسخ آبي ترين موج تمناي دلم گفتي :
"دلم حيران و سرگردان چشماني است رويائي" و من تنها براي ديدن زيبايي آن چشم تو را در دشتي از تنهايي و حسرت رها كردم
همين بود آخرين حرفت
و من بعد از عبور تلخ و غمگينت حريم چشمهايم را
به روي اشكي از جنس غروب ساكت و نارنجي خورشيد وا كردم
نميدانم چرا رفتي نمي دانم چـــــــرا ، شايد خطا كردم
و تو بي آنكه فكر غربت چشمان من باشي نميدانم كجا ، تا كي ، براي چه
ولي رفتي و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد
و بعد از رفتنت يك قلب دريائي ترك برداشت
و گنجشكي كه هر روز از كنار پنجره با مهرباني دانه بر ميداشت
تمام بالهايش غرق در اندوه و غربت شد
و بعد از رفتن تو آسمان چشمهايم خيس باران بود
و بعد از رفتنت انگــــــــــــــار
كسي حس كرد كه من بي تو تمام هستي ام از دست خواهد رفت كسي حس كرد كه من بي تو ، هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد و بعد از رفتنت دريا ، چه بغضي داشت كسي فهميد تو نام مرا از ياد خواهي برد و من با آنكه مي دانم تو هرگز ياد من را با عبور خود نخواهي برد هنوز آشفته چشمان زيباي توام
برگــــــــــــــرد
ببين كه سرنوشت انتظار من چه خواهد شد
و بعد از اين همه طوفان وهم و پرسش و ترديد
كسي از پشت قاب پنجره آرام و زيبا گفت:
" تو هم در پاسخ اين بي وفاييها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا كردم" و من در حالتي مابين اشك و حسرت و ترديد كنار انتظاري كه بدون پاسخ و سرد است ومن در اوج پاييزي ترين ويراني يك دل ميان غصه اي از جنس بغض كوچك يك ابر
نمي دانم شايد به رسم و عادت پروانگي هامان براي شادي و خوشبختي باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم
بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم،
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم،
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم.
در نهانخانه جانم،گل ياد تو ،درخشيد
باغ صد خاطره خنديد،
عطر صد خاطره پيچيد:
ياد آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم
پر گشودم و در آن خلوت دل خواسته گشتيم
ساعتي بر لب آن جوي نشستيم.
تو ، همه راز جهان ريخته در چشم سياهت.
من همه، محو تماشاي نگاهت.
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ريخته در آب
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
يادم آيد ، تو به من گفتي:
از اين عشق حذر كن!
لحظه اي چند بر اين آب نظر كن،
آب ، آيينه عشق گذران است،
تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است،
باش فردا كه دلت با دگران است!
تا فراموش كني ، چندي از اين شهر سفر كن!
با تو گفتم: حذر از عشق!؟ ندانم
سفر از پيش تو؟ هرگز نتوانم،
نتوانم !
روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد،
چو كبوتر،لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدي من نه رميدم، نه گسستم...
باز گفتم كه: تو صيادي و من آهوي دشتم
تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم،نتوانم!
اشكي از شاخه فرو ريخت
مرغ شب، ناله تلخي زد و بگريخت...
اشك در چشم تو لرزيد،
ماه بر عشق تو خنديد!
يادم آيد كه:دگر از تو جوابي نشنيدم
پاي در دامن اندوه كشيدم.
نگسستم،نرميدم.
رفت در ظلمت غم،آن شب و شب هاي دگر هم،
نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم،
نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم...
بي تو اما،به چه حالي من از آن كوچه گذشتم
تو را من زهر شيرين خوانم اي عشق،
كه نامي خوشتر از اينت ندانم.
وگر،هر لحظه،رنگي تازه گيري،
به غير از زهر شيرينت نخوانم...
بسي گفتند: ‹‹ دل از عشق برگير !
كه:نيرنگ است و افسون است و جادوست!››
ولي ما دل به او بستيم و ديديم
كه او زهر است،اما... نوشداروست !
اگر مرگم به نامردي نگيرد:
مرا مهر تو در دل جاوداني ست.
وگر عمرم به ناكامي سرآيد،
تو را دارم كه،مرگم زندگاني ست
من غريبم اي غريبه آشنايم مي شوي؟
آشنا با گريه هاي بي ريايم مي شوي؟
در غريبستان چشمم التماس عاشقي است
با نگاهت هم صدا با چشم هايم ميشوي؟
گر دلم پرچين ندارد اين نشان سادگي است
همنشيني ساده و صادق برايم مي شوي؟
در خزان غربت و آوارگي پژمرده ام
با بهار ريشه هايت ريشه هايم مي شوي؟
روزگار انديشه هاي تيره را مي پرورد
اي غزيبه!جانپناه باوفايم مي شوي؟
غصه هايم اي رها از بند شوم بي كسي است
انتهاي غصهء بي انتهايم مي شوي؟
برام دعا کنید که خیلی دلم هوای مُردن کرده.
از زندگی که خیری ندیدم شاید مرگ به دادم برسه!!!
ای شب تو پاکی و بی نهایت،
تو تجسم خدا روی زمین هستی،
ازش بخواه التماس کن خواهش و تمنا تا ...
من...
مرگ...
خسته شدم.
در آسمانی به وسعت شب بختی دارم
تاريک و بی انتها
ودلی دارم که به عمق زمين تا آسمان تنهاست
وخاطراتی که
تمام سلول های عمرم را سرشار است
غمی دارم که درمانش
چون پيدا کردن سوزن در انبار کاه ميماند
اشکهايی دارم
آرام و بی صدا
مثل صدای خورشيد از پشت بنجره !
اکنون فرياد بی صدای کلماتم
حنجره فولادين احساسم را می دراند.
از بندها رها خواهم شد....




















تو اي بال و پر من رفيق سفر من
** مثل من **
مثل من کسی تو عشق فنا نمی شه
واسه من عشق و خدا دوتا نمی شه
قصه های عاشقانه تو کتابا
هيچ کدوم قصه ی عشق ما نمی شه
****
هر نفس تشنه ی ديدار تو هستم
حتی من عاشق آزار تو هستم
بيشتر از اين نمی شه کسی رو دوست داشت
اينقدر که من گرفتار تو هستم
****
دريای من تو باش ، منم موج دربه در
ساحل مرا شکست ، تو نگذار بشکنم
ای تو صدای عاشق ، من شعر گفتنم
در کوچه های عشق ، تو را پرسه می زنم
****
با من باش با من باش
چشمم را ديدن باش
عاشق باش عاشق باش
يک لحظه با من باش
اسم همه را به سادگی ياد گرفت
من راه وفا، او ره فرياد گرفت
گفتم به خدا برای تو می ميرم
از فعل و زمان جمله ايراد گرفت
تو نيستي و صداي تو
هواي خوب خونه ست
صداي پاي عطر گل
صداي عشق ديوونه ست
تو از من دور و من دلتنگ
تو آبادي و من ويرون
هميشه قصه اين بوده
يكي خندون يكي گريون
هميشه قصه اين بوده
تو يك لحظه تو يك ديدار
يك زخم از زهر يك لبخند
تمام عمر فقط يك بار
پس از اون زخم پروردن
پس از اون عادت و تكرار
ولي نصف يه روح اينور
يه نيمه اونور ديوار
خودت نيستي صدات مونده
فقط از تو همين مونده
نفس هاي عزيز من
صداي پاي شب بوهاست
صداي باد و بوي نخل
هواي شرجي درياست
سكوت اينجا صداي تو
هوا اينجا هواي تو
پر از تكرار اين حرفم
دلم تنگه براي تو
هميشه قصه اين بوده
يا مرگ قصه يا آدم
هميشه عشق يعني ابر
غروب و غربت بارون
تو در من جوشش شعري
صداي اين لب ويرون
خودت نيستي
خداحافظ خانومی!!

تو را دوست دارم چرا باورت نيست؟
به عشقت دچارم چرا باورت نيست؟
تمام خود را اگر چه نا چيز
به تو می سپارم چرا باورت نيست؟
من ابری ترين بغض ٬ بغضی که بايد
که بايد ببارم چرا باورت نيست؟
اگر هم در آتش ولی باز با تو
قدم می گذارم چرا باورت نيست
کويرم پر از تشنگی با تو اما
پر از چشمه سارم چرا باورت نيست
و از هرچه سبزه است حتی رساتر
صدای بهارم چرا باورت نيست؟!
گرچه خويش را به هرچه خواستم رسانده ام
عشق من قبول کن هنوز بی تو مانده ام
تو نهايت تمام قله های دور دست
من٬ کسی که عشق را به قله رسانده ام
هر شب از هزار و يکشبی که با تو بوده ام
دامنی ستاره پيش پای تو فشانده ام
گرچه من سرم برای عشق درد می کند
با وجود اين تو را به دردسر کشانده ام
دامن تمام ابرهای دور دست را
با هوای آفتاب روی تو تکانده ام
گرچه آسمان تمام هستی مرا گرفت
بر لبم ٬ به خاطر تو ٬ شکوه ای نرانده ام
خوب من به جان آينه٬ به چشم تو قسم
يک دل زلال در برابرت کشانده ام
حرف آخرم ، همين که با تمام شاعريم
غير تو برای هيچ کس غزل نخوانده ام
امروز كه محتاج تو ام جاي توخالي است 
فردا كه مي آيي به سراغم نفسي نيست
بر من نفسي نيست ، نفسي نيست
در خانه كسي نيست
نكن امروز را فردا
بيا با ما كه فردايي نمي ماند
كه از تقدير و فال ما
در اين دنيا كسي چيزي نمي داند
تا آينه رفتم كه در آن آينه هم جز تو كسي نيست
من در پي خويشم به تو بر مي خورم اما
در تو شده ام گم كه به من دسترسي نيست
نكن امروز را فردا
دلم افتاده زير پا
بيا اي نازنين اي يار
دلم را از زمين بردار
در اين دنياي وانفسا
تويي تنها منم تنها
نكن امروز را فردا ، بيا با ما ، بيا تا ما
امروز كه محتاج توام جاي تو خالي ست
فردا كه ميايي به سراغم نفسي نيست
در اين دنياي ناهموار
كه مي بارد به سر آوار
به حال خود مرا مگذار
رهايم كن از اين تكرار
س آن كهنه درختم كه تنم غرقه ي برف است
حيثيت اين باغ منم
خار و خسي نيست
تو از شهر غريب بي نشوني اومدي
تو با اسب سفيد مهربوني اومدي
تو از دشت هاي دور وجاده هاي پر غبار
براي هم صدايي هم زبوني اومدي
تو از راه مي رسي ، پر از گرد و غبار
تمومه انتظار ، مي آيد همرات بهار
چه خوبه ديدنت ، چه خوبه موندنت
چه خوبه پاك كنم ، غبار رو از تنت
غريب آشنا ، دوست دارم بيا
منو همرات ببر ، به شهر قصه ها
بيگر دست منو ، تو او دستا
چه خوبه سقفمون يكي باشه با هم
بمونم منتظر تا برگردي پيشم
تو زندونم با تو ، من آزادام
دوست دارمت از هر که و از هر چه بيا
تا که جز تو همه از خاطره من بروند
غم من دوری از آرامش از خلوت توست
مهربانم بيشتر از اين غمگين ام مپسند
زير سقفی که تو باشی و خدا باشد و عشق
آرزوی دگرم نيست به مولا سوگند!
اي قشگ ترين ستاره تو شباي بي کسي هام.... تو برام بخون دوباره
از منه عاشقو تنها.... توکه عشقو با نگاهت يه دونه ستاره کردي ....
منو بردي تا هميشه , عاشق خاطره کردي ....
تويه تاريکي شبهام , وقتي که دلم ميگيره .... به خدا ميگم عزيزم ....
توچرا منو سوزوندي.... عاشقو ديونه کردي...!!!

نمود عشق را بايد از زمزمه بارش چشمان تو با واژه احساس سرود و در اين قدرت دريايي تو کشتي توفان زده را در دل امواج سپرد به تب حادثه غرق شدن مردن و آغاز شدن به هم آوايي قلب دو پرنده به سبکبالي اوج دل سپردن به شب هم نفسي راغب پرواز شدن آري عشق را بايد ابراز نمود عشق را بايد گفت
نه به ابر ...نه به آب... نه به برگ 
نه به اين آبي آرام بلند
نه به اين خلوت خاموش كبوترها
نه به اين آتش سوزنده كه لغزيده به جام
من به اين جمله نمي انديشم
من مناجات درختان را هنگام سحر
رقص عطر گل يخ را با باد
نفس پاك شقايق را در سينه كوه
صحبت چلچله ها را با صبح
بغض پاينده هستي را در گندم زار
گردش رنگ و طراوت را در گونه گل
همه را ميشنوم ....مي بينم
من به اين جمله نمي انديشم
به تو مي انديشم
اي سراپا همه خوبي
تك و تنها به تو مي انديشم
همه وقت ... همه جا
من به هر حال كه باشم به تو ميانديشم
تو بدان اين را تنها تو بدان
تو بيا
تو بمان با من تنها تو بمان
جاي مهتاب به تاريكي شبها تو بتاب
من فداي تو به جاي همه گلها تو بخند
اينك اين من كه به پاي تو درافتاده ام باز
ريسماني كن از آن موي دراز
تو بگير...تو ببند.... تو بخواه
پاسخ چلچله ها را تو بگو
قصه ابر هوا را تو بخوان
تو بمان با من تنها تو بمان
در دل ساغر هستي تو بجوش
من همين يك نفس از جرعه جانم باقي است
آخرين جرعه اين جام تهي را تو بنوش...تو...(.....)...تو!!!
من از تو مي مردم
اما تو زندگاني من بودي
تو با من مي رفتي
تو در من مي خواندي
وقتي كه من خيابانها را
بي هيچ مقصدي مي پيمودم
تو با من مي رفتي
تو در من مي خواندي
تو از ميان نارونها گنجشكهاي عاشق را
به صبح پنجره دعوت مي كردي
وقتي كه شب مكرر ميشد
وقتي كه شب تمام نيمشد
تو از ميان نارونها گنجشك هاي عاشق را
به صبح پنجره دعوت ميكردي
تو با چراغهايت مي آمدي به كوچه ما
تو با چراغهايت مي آمدي
وقتي كه بچه ها مي رفتند
و خوشه هاي اقاقي مي خوابيدند
و من در آينه تنها مي ماندم
تو با چراغهايت مي آمدي ...
تو دستهايت را مي بخشيدي
تو چشمهايت را مي بخشيدي
تو مهربانيت را مي بخشيدي
وقتي كه من گرسنه بودم
تو زندگانيت را مي بخشيدي
تو مثل نور سخي بودي
تو لاله ها را ميچيدي
و گيسوانم را مي پوشاندي
وقتي كه گيسوان من از عرياني مي لرزيدند
تو لاله ها را مي چيدي
تو گونه هايت را مي چسباندي
به اضطراب پستان هايم
وقتي كه من ديگر
چيزي نداشتم كه بگويم
تو گونه هايت را مي چسباندي
به اضطراب پستانهايم
و گوش مي دادي
به خون من كه ناله كنان مي رفت
و عشق من كه گريه كنان مي مرد
تو گوش مي دادي
اما مرا نمي ديدي
ماهي هميشه تشنه ام
در زلال لطف بيكران تو
مي برد مرا به هر كجا كه ميل اوست
موج ديدگان مهربان تو
زير بال مرغكان خنده ها ت
زير آفتاب داغ بوسه هات
اي زلال پاك
جرعه جرعه جرعه مي كشم ترا به كام خويش
تا كه پر شود تمام جان من ز جان تو
اي هميشه خوب
اي هميشه آشنا
هر طرف كه مي كنم نگاه
تا همه كرانه ه اي دور
عطر و خنده و ترانه مي كند شنا
در ميان بازوان تو
ماهي هميشه تشنه ام
اي زلال تابناك
يك نفس اگر مرا به حال خود رها كني
ماهي تو جان سپرده روي خاك
قصه ی شهر عشق
روزي دل من كه تهي بود و غريب
از شهر سكوت به ديار تو رسيد
در شهر صدا كه پر از زمزمه بود
تنها دل من قصه ي مهر تو شنيد
چشم تو مرا به شب خاطره برد
در سينه دلم از تو و ياد تو تپيد
در سينه ي سردم ، اين شهر سكوت
ديوار سكوت به صداي تو شكست
شد شهر هياهو ، اين سينه ي من
فرياد دلم به لبانم بنشست
خورشيد مني ، منم آن بوته ي دشت
من زنده ام از نور تو اي چشمه ي نور
درياي مني ، منم آن قايق خرد
با خود تو مرا مي بري تا ساحل دور
اكنون تو مرا همه شوري و صدا
اكنون تو مرا همه نوري و اميد
در باغ دلم بنشين بار دگر
اي پيكر تو ، چو گل ياس سپيد

من وتو
من وتوتواین غریبی ازیه عشق نومیخونیم من وتوباهم وازهم میخونیم
ما دوتا تا زنده ایم عاشق این صدا واین عشق میمونیم ما دو تا یه روزی آخر توی این قفس میمیریم
من و تو عاشق هم میمونیم و از هم و با هم میخونیم
ما دو تا تا جون داریم تو این قفس ترانه ی عشقو میخونیم
بذا آدما بدونن ما دو تا عاشق میمونیم
كبوتر تنهات نميذارم تو هم تنهام نذار بي من نرو
از رو بوم عشق من پر نزن بي من نرو
كبوتر من وببخش اگه نمي گم مي خوامت
كبوتر من و ببخش اگه نميگم كه دوست دارم
عزيزم مي خوامت
كبوتر من و ببخش
تقديم به كبوتر تنها
به تو از تو مي نويسم به تو اي هميشه در ياد
اي هميشه از تو زنده لحظه هاي رفته بر باد
وقتي كه بن بست غربت سايه سار قفسم بود
زير رگبار مصيبت بي كسي تنها كسم بود
وقتي از ازار پاييز برگ و باغم گريه مي كرد
قاصد چشم تو امد مژده ي روييدن اورد
به تو نامه مي نويسم اي عزيز رفته از دست
اي كه خوشبختي پس از تو گم شد به قصه پيوست
اي هميشگي ترين عشق در حظور حضرت تو
اي كه مي سوزم سرا پا تا ابد در حسرت تو
به تو نامه مي نويسم نامه اي نوشته بر باد
كه به اسمت چو رسيدم قلمم به گريه افتاد
اي تو يارم روزگارم گفتني ها با تو دارم اي تو يارم از گذشته يادگارم
به تو نامه مي نويسم اي عزيز رفته از دست
اي كه خوشبختي پس از تو گم شد به قصه پيوست
در گريز ناگزيرم گريه شد معناي لبخند
ما گذشتيم و شكستيم پشت سرپل هاي پيوند
در عبور از مسلخ تن عشق ما از ما فنا بود
اي تو يارم روزگارم گفتني ها با تو دارم
اي تو يارم از گذشته يادگارم
هر چه ميخواهی بکن فقط با من باش
به هر کمند که خواهی بگير و بازم بند
به شرط آنکه ز کارم نظر نگيری باز
ببين ؛ روياهايم نيمه کاره مانده اند
تنهای تنها در قاب دلتنگی خويش نشسته ام
و انتظار تو را ميکشم
چقدر انتهای جاده تکراری ست وقتی تو در آن پيدا نميشوی
زيبا
چه در نور چه در ظلمت
من همانم که هستم
دوباره معجزه کن
طلوع دوباره من منتظر نگاه دوباره توست
باقی بقايت
ديگر حالم از آسمان و آستانهاش به هم میخورد

اين بار خطاب سخنم بتوست ، اي دل بي نواي من – دلي كه تاكنون
رنگ خوش آرامش را نديده اي – تو مقصر نيستي … تقصير با اين
چشمانِ حريص است كه هرچه مي بيند طلب مي كند …
هنوز قلبم مالامال و مملو از مهر و محبت توست ، چشمانم هنوز د ر
گرو حلقه ي چشمان زيباي توست ، دستانم هنوز در حسرت فشردن
دستان پر مهر تو و لبانم در حسرت بوسه اي از گونه هايت …
اي مهربانم ، آرزوهایم ، اميدهایم را نااميد ، آرزوهايم را بر باد دادی
..
آرزو داشتم دستان پر مهر خود را در دستان سرد و فسرده ي من بگذاری
تا شايد كه عشق تو ، اين خونهاي منجمدِ سرخِ در رگهاي سخت نشسته را ،
به جنبش و حركت وا دارد و حيات را به اين پيكر بي جان بازگرداند
..
احتياجم بتو ، همانند نياز بياباني داغ و خشك بود به باراني فراوان و بي پايان
و يا بگذار تا بهتر بگويم كه احتياجم بتو بگونه بود كه بي حضورت ، پرنده ای
خواهم بود در حسرت پرواز …
اي همسفر دوران جواني و اي همراز سالهاي عاشقي ، تنهايم گذاشتی و من بي
تو چون درختي كه از بار زياد كمر خم مي كند ، خواهم شكست ، مي شكنم بي
آنكه فرياد رسي بر فريادهاي عاشقانه ام باشد …
براستي زندگي در دنياي بدون عشقِ امروز ، زندگيِ عادي و يكنواختي خواهد بود
كه نزيستن در آن بهتر از بودن و عشق نورزيدن است …
و بدان كه زندگي بي عشق زندگي نيست،مرگ است
دنيستي و نابوديست
..
اگه يه روز بغض گلوت رو فشرد
بهت قول نميدم كه مي خندونمت
ولي مي تونم باهات گريه كنم
اگه يه روز نخواستي به حرفاي كسي گوش بدی
خبرم كن …
قول ميدم كه خيلي ساكت باشم
اگه يه روزخواستي دَر بري
حتماً خبرم كن
قول نمي دم كه ازت بخوام كه وايسی
اما مي تونم باهات بدَوَم
اما …
اگه يه روز سراغمو گرفتي
و خبري نشد …
سريع به ديدنم بيا …
احتمالاً بهت احتياج دارم
ﺟﻬان ﭼﻪ تاريك است وقتی كه برابر ﭼشمم ﭼشمهای تو نيست
كاش می دانستم
اگر كه عشق می ماند
اگر كه عشق می ميرد
به خاطر ﭼيست
ﺟﻬان ﭼﻪ خاموش است
وقتی كه در اين همه غوغا صدای تو نيست
كاش می دانستم
كه عشق من به كه هست
به كه نيست
تو هم بهانه عشقی
عشق بهانه ﭼيست؟
ای از عشق پاک من همیشه مست
من تو را آسان نیاوردم به دست
بارها این کودک احساس من
زیر باران های اشک من نشست
من تو را آسان نیاوردم به دست
در دل آتش نشستن کار آسانی نبود
راه را بر اشک بستن کار آسانی نبود
با غروری هم قدو بالای بام آسمان
بار ها در خود شکستن کار آسانی نبود
بار ها این دل به جرم عاشقی
زیر سنگینی بار غم شکست
من تو را آسان نیاوردم به دست
در به دست آوردنت برد باری ها شده
بی قراری ها شده شب زنده داری ها شده
در به دست آوردنت پایداری ها شده
با ظلم و جور روزگار سازگاری ها شده
ای از عشق پاک من همیشه مست
من تو را آسان نیاوردم بدست
من تو را آسان نیاوردم بدست
اگر تو نباشی چگونه دوباره برای خنده هایم میهمانی بگیرم ؟
اگر تو نباشی دیدگان منتظرم آه ...آسمان همیشه بارانی است
و آفتابگردان باغچه ام بسته خواهد ماند
اگر تو نباشی تنهایی ام را حجمی است وسیع، عمیق
و چه کسی پاک خواهد کرد غباردلتنگی رااز آینه قلبم
اگر تونباشی چگونه خواهم زیست؟ چگونه خواهم رفت ؟
دفتر مرا
دست درد ميزند ورق
شعر تازه ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در اين ميانه من از چه حرف مبزنم؟
درد حرف نيست
درد نام ديگر من است
من چگونه خويش را صدا ميکنم؟
به دادم برس ای اشک دلم خيلی گرفته
نپرس از دوری کی نگو از چی گرفته؟
بازم بخون مثل قدیم ها کـه مدهوش صداتم
دست تـــو هنوز میتونه که منو از نــو بسازه
دیدن چشای نازت شـــــــــده یک نگاه تازه
تــــو سزاوار ستایش تــو مثل درگاه خدایی
الهی نیاد یــــــــه روزی که بگی از جدایی
میشه با وجودت قدیمی ها رو تازه کرد
میشه تو چشمای تو گم شدو گریه کرد
میشه رودخانه با بغضت دریاچه کرد
میشه با رنگ چشمات رنگها رو تازه کرد
میشه با صدای نازت شعرامو ترانه کرد
میشه با گرمی دستات مرده زنده کرد
میشه با تو نازنین خیلی کارها کرد
شب همیشه نقطه پایان روز هر شب شروع میشد با یاد تـو
زخمی سازم بی وفا بدست تو من ولی بیگانه ام با ساز تــــــــو
قفل هر در کلیدی مرحم است من ولی نامحرمم با اسرار تــــــــو
هر کس از لبهات شعری خرید من نباید میخریدم نــاز تــــــــو
میگه که عشقمون کارش تمومه
یه صدایی میاد از اون سر دالون
میگه خوبی چیه وفا کدومه
دست سردت میگه اون روزا گذشته
دیگه عشق و عاشقی از ما گذشته
میگم این دل عاشق تنها میمونه
میدونم که دوره وفا گذشته
دلم اندازه این دنیا گرفته
عشق تو خنده از این لبها گرفته
چی بگم هرچی بگم فایده نداره
غم عالم تو قلبم جا گرفته
و به هر جا می نگرم تـــــو را نمی بینم
غم بزرگی در وجودم ریشه کرده
و اندوه سرتا پایم را در بـــــــــر گرفته
میخواهم هر چـــــه دارم را بدهم
وحتی جان و تنم رابـــــــــــرات فدا کنم
تا یکبار، فقط یکبــــــار دیگر
تو را ببینم و از رخت بــــوسه بچینم
و تـــــــــو را در آغوش بگیرم
و برای باردیگر بگویم دوستت دارم
خدا داند
ز مردن هم نمی ترسم
اگر می مردم و ديگر نمی بودم
اگر می رفتم و ديگر نمی ماندم
ولی افسوس...
ولی افسوس... که بايد بود و بايد ديد
و بايد مردن خود را تماشا کرد
ولی افسوس... ولی افسوس
خدا داند
ز مردن هم نمی ترسم
اگر می مردم و ديگر نمی بودم
اگر می رفتم و ديگر نمی ماندم
ولی افسوس...
ولی افسوس... که بايد بود و بايد ديد
و بايد مردن خود را تماشا کرد
ولی افسوس... ولی افسوس
اگر باد بودم می وزيدم
اگر ابر بودم می باريدم
اگر مهر بودم می تابيدم
اگر خدا بودم می آفريدم تا بدانی دوستت دارم
اگر ابر بودی به انتظار اشکت می نشستم
اگر مهر بودی در پرتو ات خود را گرم می کردم
اگر باد بودی چون برگ خزان خود را بدستت می سپردم
اگر خدا بودی به تو ايمان می آوردم تا بدانی دوستت دارم
اگر هيچ بودی از تو ابر سپيدی می ساختم
از تو خورشيد با شکوهی بوجود می آوردم
تو را نسيم ملايمی می کردم
از تو خدايی بزرگ می ساختم
تا بدانی که فقط تو را دوستت دارم ![]()
تو به اندازه تنهايی من خوشبختی
من به اندازه زيبايی تو غمگينم
تورا به خدا
سوگند مي دهند
اما براي من
تو آن هميشه اي
که خدا را به تو
سوگند مي دهم!
مثل يک شادی پوچ
مثل يک درد عميق
مثل يک کبوتر بی پر و بال
زندگی بی معناست مثل يک پاييز زرد
***
و اکنون عشق را همچون ديواری می پندارم که بين من و توست ...
حيران پنجره را گشودم
و سرک کشيدم به پريشانی کوچه ی پاييز
باد عاشق شده بود
و پرسه می زد و آواز می خواند
۲
زير درخت گردو
بر زمين گسترده ام بی تو
بر شاخه ها
سير سيرک ها تا لحظه ی مردن می خوانند
بر زمين؟ نه !
عشق اندکی بالاتر است.
عشق تو
من تمام قصه هام قصهء توست
من تمام قصه هام قصهءتوست اگه غمگينه اون از غصهء توست
يه دفعه مثل يه آهو توی صحراها رميدی بس که چشم تو قشنگ بود گلهء گرگو نديدی
دل نبود توی دلم تو رو گرگها نبينن اونا با دندون تيز به کمينت نشينن
الهی من فدای تو چيکار کنم برای تو اگه تو اين بيابونا خاری بره به پای تو
با تو چه زندگيهايی که تو روياهام نداشتم تک و تنها بودم اما تو رو تنها نميذاشتم
چه سفرها با تو کردم چه سفرها تو رو بردم دم مرگ رسيدم اما...به هوای تو نمردم
دارم از تو می نويسم که نگی دوست ندارم از تو که با يه نگاهت زير و رو شد روزگارم
موقع نوشتن و وقت اسم گذاشتن کسی رو جز تو نداشتم اسمی جز تو نميذاشتم
من تمام قصه هام قصهءتوست اگه غمگينه اون از غصهء توست
با تو چه زندگيهايی که تو روياهام نداشتم تک و تنها بودم اما تو رو تنها نميذاشتم
حتی من به آرزوهات تو رو آخر می رسوندم می رسيدی تو ؛ من اما آرزو به دل می موندم
هی می خواستم که بگم که بدونی حالمو اما ترس و دلهره خط ميزد خيالمو
توی گفتن و نگفتن از چه روزايی گذشتم اونقدر رفتم و رفتم که هنوزم بر نگشتم
هر چی شعر عاشقونه است من برای تو نوشتم تو جهنم سوختم اما می نوشتم تو بهشتم
اگه عاشقونه گفتم عشق تو باعثشه اگه مردم تو بدون چه کسی باعثشه
ای عشق
تو گمشده ای هستی که سالهاست در پی اويم.سالهاست که تو را در سکوت ديوارها؛در نجابت قوها
و در زيبايی آسمان جستجو کرده ام.
از کوی صوفيان گذشتم و با عارفان بنشستم.
تو را از ريشه درختان خواستم همان ريشه که صادقانه و بی ريا درخت را استوار کرده...
از آسمان که مهربانانه ستاره را در آغوش کشيده؛ از دريا که صبورانه ماهی را منزل داده...
از درخت و آسمان و ماهی پرسيدم:که تو را می شناسند؟
گفتند: آری.
گفتند:تو جانی و عقلی و ننگ...
ای عشق تو را خواهم يافت ؛ تو را خواهم ديد و خواهم خواند.
تو را يافتم و ديدم ای عشق تو بودی و نديدم.چون نشانيهايت را غلط دادند...
چون تو نه جانی و نه عقلی و نه ننگ...آری تو صبری و دردی و مرگ....

گفته بودی که چرا محو تماشای منی
آنچنان مات که يکدم مژه بر هم نزنی
مژه برهم نزنم تا که زدستم نرود
ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدنی

تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشای نگاهت 
خدايا:به هر آنکه دوست می داری بياموز که عشق از زندگی کردن بهتر است
وبه هر انکه دوست می داری بياموز که دوست داشتن از عشق برتراست.

عاشقی هستم اگر چه حرفی بيهوده است
دوستت دارم اگر چه سخنی بيهوده است
حرف من در قفس تنگ تکلم؛يک عدد 
زندگی کرد ولی با نفس خويش نزيست
گفته بودم چو بيايی غم دل با تو بگوييم
چه بگويم غم دل برود وقتی تو بيايی

غروب
ای برنگ غربت احساس
ای سيری از نگاه
ای انتهای کوه و پايان دريا
ای يکه و تنها
به کجا می روی
ای اوج گرفته در حضيض
ای پايان آتشين
ای وداع سرخ
مرا با خود ببر تا آنسوی بی جا


ای عشق شکسته ايم مشکن ما را
اين گونه به خاک ره ميفکن مارا
ما در تو به چشم دوستی می بينيم
ای دوست مبين به چشم دشمن ما را

از دوست به يادگار دردی دارم
كه آن درد به صد هزار درمان ندهم
توبه كردم كه دگر می نخورم در همه عمر بجز از امشب و فردا شب و شبهای دگر
راه پنهانی ميخانه نداند كس جزئ من و زاهد شيخ و دو سه رسوای دگر
هر كس به طريقی دل ما می شكند
بيگانه جدا دوست جدا می شكند
بيگانه اگر می شكند حرفی نيست:از دوست بپرسيد او چرا می شكند
اين شعرا يه نفر آشنا برام فرستاده
to kabotari gharibi toye in alame khaki to ye eshghe bi
foroghitoy ghalbe adama
to ye eshghe bi nahayat toye zahne
adamawasey kabotare tana
عشـق بـهانه ايـی اسـت بـرای طـرحـی تـازه، شـروعی نــو .
عشق شوق است ، عشق اميد است ، عشق زندگی است .
و من، می ترسـم از گُـم شدن اين عشـق در لابه لای زندگي،
از بـی رنـگ شـدن ايـن شـوق در سـخـتـيـهای زنـدگـی،
از کـم سـو شـدن ايـن امـيـد در امـتـداد زنـدگــی.
و ما عشق را زمينی می کنيم و بهانه ايی می سازيم برای زندگی.
و مـن مـی تـرسـم با تـمـامی شـوق و امـيـد و آرزويـی کـه دارم .
و آرزو کـنـيـد کـه بـمـانـد ايـن آرزو ، کـه بـمانـد ايـن امـيـد
امشب باز شب توست.
امشب باز شب از تو گفتن است.
و شبی است غرق سکوت.
و من در اين سکوت.
تورا می بينم.
تو را می شنوم.
و تورا می خوانم.
و من اين سکوت را می پرستم.
سکوتی که پر ا از صدای توست.
لب خاموش
امروز به قصه ی دل من گوش می کنی
فردا مرا چو قصه فراموش می کنی
این در همیشه در صدف روزگار تو نیست
می گویمت ولی تو کجا گوش می کنی
دستم نمیرسد که در آغوش گیرمت
ای ماه ! با که دست در آغوش می کنی
در ساغر تو چیست که با جرعه ی نخست
هشیارو مست را همه مدهوش می کنی
می جوش میزند به دل خم بیا ببین
یادی اگر ز خون سیاوش می کنی
گر گوش می کنی سخنی خوش بگویمت
بهتر ز گوهری که تو در گوش می کنی
جام جهان ز دل خون عاشقان پر است
حرمت نگاه دار اگرش نوش می کنی
سایه ! چو شمع در افکنده ای به جمع
ز ایت داستان مه با لب خاموش می کنی
تلخ...
دل من می گرید
دل من در آرزوی پرواز است
اما...
روشنی از یاد ما رفته
شاید شب در پیش است
نمی دانم...
مي گويند شيشه احساس ندارد!!!
اما وقتي روي شيشه بخار گرفته نوشتم :
دوستت دارم
آرام آرام گريست...

خدايا:من در کلبه حقير خود چيزی دارم که تو در عرش کبرياييت نداری
من همچون تويی دارم که تو همچون خودی نداری
نظرات ()














