مردم همه
تورا به خدا
سوگند مي دهند
اما براي من
تو آن هميشه اي
که خدا را به تو
سوگند مي دهم!
زندگی بی معناست
مثل يک شادی پوچ
مثل يک درد عميق
مثل يک کبوتر بی پر و بال
زندگی بی معناست مثل يک پاييز زرد
***
و اکنون عشق را همچون ديواری می پندارم که بين من و توست ...
۱
حيران پنجره را گشودم
و سرک کشيدم به پريشانی کوچه ی پاييز
باد عاشق شده بود
و پرسه می زد و آواز می خواند
۲
زير درخت گردو
بر زمين گسترده ام بی تو
بر شاخه ها
سير سيرک ها تا لحظه ی مردن می خوانند
بر زمين؟ نه !
عشق اندکی بالاتر است.
عشق تو
َعشق در سودای شادی خود نیست و هیچ پروای غم خویش ندارد، بلکه - به تمامی- دل در شادی دیگری نهاده و در میانه دوزخ نومیدی، بهشت می آفریند. این نغمه را پاره ای از خاک سرود که لگدکوب گاو آهن بود، اما پاره سنگی از جویبار آواز بر آورد و این ترانه به پاسخ بر خواند: عشق جز در سودای خویش نیست، برای شادی خویش دیگری را در بند می کشد و از رنج دیگری شاد نمی شود و در میانه بهشت، دوزخ می آفریند.
من تمام قصه هام قصهء توست
من تمام قصه هام قصهءتوست اگه غمگينه اون از غصهء توست
يه دفعه مثل يه آهو توی صحراها رميدی بس که چشم تو قشنگ بود گلهء گرگو نديدی
دل نبود توی دلم تو رو گرگها نبينن اونا با دندون تيز به کمينت نشينن
الهی من فدای تو چيکار کنم برای تو اگه تو اين بيابونا خاری بره به پای تو
با تو چه زندگيهايی که تو روياهام نداشتم تک و تنها بودم اما تو رو تنها نميذاشتم
چه سفرها با تو کردم چه سفرها تو رو بردم دم مرگ رسيدم اما...به هوای تو نمردم
دارم از تو می نويسم که نگی دوست ندارم از تو که با يه نگاهت زير و رو شد روزگارم
موقع نوشتن و وقت اسم گذاشتن کسی رو جز تو نداشتم اسمی جز تو نميذاشتم
من تمام قصه هام قصهءتوست اگه غمگينه اون از غصهء توست
با تو چه زندگيهايی که تو روياهام نداشتم تک و تنها بودم اما تو رو تنها نميذاشتم
حتی من به آرزوهات تو رو آخر می رسوندم می رسيدی تو ؛ من اما آرزو به دل می موندم
هی می خواستم که بگم که بدونی حالمو اما ترس و دلهره خط ميزد خيالمو
توی گفتن و نگفتن از چه روزايی گذشتم اونقدر رفتم و رفتم که هنوزم بر نگشتم
هر چی شعر عاشقونه است من برای تو نوشتم تو جهنم سوختم اما می نوشتم تو بهشتم
اگه عاشقونه گفتم عشق تو باعثشه اگه مردم تو بدون چه کسی باعثشه
ای عشق
تو گمشده ای هستی که سالهاست در پی اويم.سالهاست که تو را در سکوت ديوارها؛در نجابت قوها
و در زيبايی آسمان جستجو کرده ام.
از کوی صوفيان گذشتم و با عارفان بنشستم.
تو را از ريشه درختان خواستم همان ريشه که صادقانه و بی ريا درخت را استوار کرده...
از آسمان که مهربانانه ستاره را در آغوش کشيده؛ از دريا که صبورانه ماهی را منزل داده...
از درخت و آسمان و ماهی پرسيدم:که تو را می شناسند؟
گفتند: آری.
گفتند:تو جانی و عقلی و ننگ...
ای عشق تو را خواهم يافت ؛ تو را خواهم ديد و خواهم خواند.
تو را يافتم و ديدم ای عشق تو بودی و نديدم.چون نشانيهايت را غلط دادند...
چون تو نه جانی و نه عقلی و نه ننگ...آری تو صبری و دردی و مرگ....
