نویسنده : tanhay tanha ; ساعت ۸:٤٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ فروردین ،۱۳۸۳


 

مي گويند شيشه احساس ندارد!!!

اما وقتي روي شيشه بخار گرفته نوشتم :

دوستت دارم

آرام آرام گريست...

 

  
نویسنده : tanhay tanha ; ساعت ۸:٢٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ فروردین ،۱۳۸۳


 

خدايا:من در کلبه حقير خود چيزی دارم که تو در عرش کبرياييت نداری

من همچون تويی دارم که تو همچون خودی نداری

  
نویسنده : tanhay tanha ; ساعت ۸:۱٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ فروردین ،۱۳۸۳


 

در اهل خرد گشاده دستی ديدم

در مردم تازه کيسه مستی ديدم

در روح ليد خواجه مال اندوز

جز سنگدلی هزار ستی ديدم

 

  
نویسنده : tanhay tanha ; ساعت ۸:۱٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ فروردین ،۱۳۸۳


 

ستاره آب می شد در شب تو
فلک بی تاب می شد در تب تو
کلامت ناب تر از هفت دریا
عطش سیراب می شد از لب تو

  
نویسنده : tanhay tanha ; ساعت ٧:٥۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ فروردین ،۱۳۸۳


 

              

             

 

                 هيچ وقت برای ابراز عشق دير نيست 
               
                و هيچ وقت برای عاشق شدن زود نيست
                 
                وقتی کسی رو دوست داری حتی اگه خودش هم نميدونه 
              
                احساساتت رو به اون بيان کن ٬ حتی اگر شده روی کاغذ

                شايد روزی ٬ وقتی در کنار اون احساس خوشبختی ميکنی

                اون نوشته ها رو بهش دادی

                تا بفهمه  

               تو به خاطر محبت های اون يا کارايی که برات انجام ميده

                عاشقش نيستی  

               قبل از اينکه اون حتی تو رو بشناسه هم

                تو واقا عاشقش بودی

                مثل من 

               

  
نویسنده : tanhay tanha ; ساعت ۳:٤۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٧ فروردین ،۱۳۸۳


 

 

سپردم دل به ديدارت

اگر اينگونه بی پروا

رها كردم كرند تيز پای نگاهم را


اگر اينگونه آشفته

پراكندم به رويت پرتو اميد از چشمم

اگر با سادگی و عشق

كمان لب به زه كردم، خنديدم

تو را اينگونه خيره، مبهوت

رها از ديگران، خالص

يك نفس در پرده ذهنم

نگاهت ميكنم جانا

نمی خواهم دگر فكرم جدا از ياد تو باشد

همين كافی كه جسمم رنج دوری ميكشد

                                                                

  
نویسنده : tanhay tanha ; ساعت ۳:۳٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٧ فروردین ،۱۳۸۳


 

نمی دانم به کدامین گوشه ی قلبی شکفتن را اجازت خواهم داد...

گاه از میان پرده ی لطف تو اشک هایم را دریغ کردم...افسوس

تو هیچ کاه نخواهی فهمید نفس هایم تک ضربه های بارانی بود

که پیش از آنکه رنگین کمانش تو باشی از تپش افتادند...

 

  
نویسنده : tanhay tanha ; ساعت ٢:٤٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ فروردین ،۱۳۸۳


 

بي تو خودمو تک و تنها  مي بينم

هر جا که پا مي ذارم تو رو اونجا مي بينم

يادمه  چشماي تو پر درد  و غصه بود

قصه ي  غربت تو قد صد  تا  قصه  بود

ياد تو  هر جا که هستم  با منه

داره  عمر منو  آتيش  مي زنه

تو برام  خورشيد بودي توي  اين دنياي  سرد

گونه هاي خيسمو دستاي تو پاک مي کرد

حالا  اون  دستا کجاست اون دو تا  دستاي خوب

چرا بي  صدا شده  لب قصه هاي  خوب

  
نویسنده : tanhay tanha ; ساعت ٤:٢۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ فروردین ،۱۳۸۳


 

اي قلب تو پر شراره از عشق بگو

وي درد  تو بي شماره از عشق بگو

اميد رهايي ام از اين دريا نيست

اي پهنه ي بي كناره از عشق بگو

تا شب پره ها  باز ملامت نكنند 

با اين شب بي ستاره از عشق بگو

ديريست  كه مي رويم  و نا پيداييم

درمانده  كه چيست چاره  از عشق بگو

تا ياد تو را به لحظه ها  نسپارند

هر دم  همه جا هماره از عشق بگو

 

  
نویسنده : tanhay tanha ; ساعت ٤:۱۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ فروردین ،۱۳۸۳


 

چوپان

پناه از سنگ داري تار چوپان

به روي بستري از خار چوپان

سرت بر بالشي از خار و خاراست

دو چشمت چشمهاي خواب چوپان

به گوشت مي رسد هر دم صدايي

صداي دختران آب چوپان

رفيق کوهي و کوهت رفيق است

چه خواهد کوهسار از يار چوپان ؟

 

  
نویسنده : tanhay tanha ; ساعت ٤:۱٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ فروردین ،۱۳۸۳


 

تو نبودی

رفتم  ز  پي  ات   درهمه دنيا   تو  نبودي

  از  شهر   گرفتم  ره  صحرا   تو نبودي

  دنبال   تو  گشتم  چه بسا  باغ  جهان  را

  گل  بود   ولي   در بر  گل ها  تو  نبودي

  با عشق  تو  پروانه   شم  بر سر گل ها

ماهي  شدم   و در  دل دريا   تو  نبودي

  يك  شب  همه  شب   ديده ي  من سوي  فلك  بود

  من بودم   و مه بود و ثريا  تو  نبودی

  
نویسنده : tanhay tanha ; ساعت ۳:٥٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ فروردین ،۱۳۸۳


 

مي گويند شيشه احساس ندارد......

اما امروز كه روي شيشه ي بخار گرفته نوشتم

دوستت دارم.......

آرام آرام گريست......

 

  
نویسنده : tanhay tanha ; ساعت ۳:٤۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ فروردین ،۱۳۸۳


 

گاهی به هنگام تماشای يک غروب زيبا تنهايی را با تمام وجود حس ميکنی وبا خود می گويی اين زيبايی هيچ اهمييتی ندارد.چون کسی را نداری تا در اين زيبای با او سهيم شوی.

از خودت بپرس:چند بار از تو ابراز عشق خواسته اند و تو امتناع کردی.

چند بار از نزديک شدن به کسی و گفتن اينکه دوستش داريم ترسيده ايم .

اين غروب غمگين وبی معنا....

!!!!!حاصل لحظه های خود خواهی توست

 

 

  
نویسنده : tanhay tanha ; ساعت ۱:٢٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ فروردین ،۱۳۸۳


 

هر وقت خواستی بدانی قلبت چقدر است

به دستت نگاه کن و وقتی مهربانی را بـــه

ديگران تعارف ميکنی

 

  
نویسنده : tanhay tanha ; ساعت ٥:۳۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ فروردین ،۱۳۸۳


 

غم را دوست دارم چون تولد اشک است

اشک را دوست دارم چون گشودن دل است

دل را دوست دارم چون تو را دوست دارد

چشم وقتی زيبا است که پر از اشک باشد

اشک وقتی زيبا است که برای عشق باشد

عشق وقتی زيباست که برای تو باشد

تو وقتی زيبايی که برای من باشی

  
نویسنده : tanhay tanha ; ساعت ۱:٤٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٧ فروردین ،۱۳۸۳


 

               

 گفته بودم چو بيايی غم دل با تو بگوييم

چه بگوييم ؟ که غم دل برود چو تو بيايی

  
نویسنده : tanhay tanha ; ساعت ۱:۱٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٥ فروردین ،۱۳۸۳


 

با و بی تو
با تو من يک کوهم و بی تو چو برگی درفضا
بی تو يکسر دردم و با تو چو درمان و دوا
با تو من چون آبشارم بی تو همچون قطره ام
قطره شايد همچو مرواريد اما بی بها

بي تو من آن خسته ام يک خسته از هر آنچه هست
با تو هر چه هست خوبست و بی وفق کارما
بارها گفتم برايت اين کلام و گفته ها
تو فراموشت شد و رفتی ز اینجا بی وفا 

  
نویسنده : tanhay tanha ; ساعت ٥:٠٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ فروردین ،۱۳۸۳


 

کنار آشنايی تو آشيانه می کنم

فضای آشيانه را پر از ترانه ميکنم

کس سوال ميکند به خاطر چه زنده ای

من برای زندگی تو را بهانه می کنم

  
نویسنده : tanhay tanha ; ساعت ٤:٥٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ فروردین ،۱۳۸۳


 

عشق را من دوست دارم

با همه ويرانگريها

يار را من دوست دارم

با همه افسونگريها

خستگی را دوست دارم

باهمه درماندگيها

زندگی را دوست دارم

با همه واماندگيها

  
نویسنده : tanhay tanha ; ساعت ٢:٤٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ فروردین ،۱۳۸۳


 

صدای خسته
دردل من چيزی است
مثل يک بيشه نور مثل خواب دم صبح
و چنان بی تابم که دلم می خواهد بدوم تا ته دشت بروم
تا سر کوه.
دورها آوايی است که مرا می خواند.
مانده تا برف زمين آب شود.
مانده تا بسته شود اين همه نيلوفر وارونه چتر
ناتمام است درخت.
در هوايی که نه افزايش يک ساقه طنينی دارد
و نه آواز پری ميرسد از روزن منظومه برف
تشنه زمزمه ام.

  
نویسنده : tanhay tanha ; ساعت ٤:۱۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ فروردین ،۱۳۸۳


 

به دانه دانه اشکم نگاه کن ای ماه
که از ستاره فزونست اگر شماره کنی
به عشق در برت آيم اگر اجازه دهی
به شوق جان بسپارم اگر اشاره کنی

  
نویسنده : tanhay tanha ; ساعت ٤:۱٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ فروردین ،۱۳۸۳


 

ديريست که دلدار پيامی نفرستاد
ننوشت سلامي و کلامی نفرستاد
صد نامه فرستادم وآن شاه سواران
پيکی ندوانيد وسلامی نفرستاد
سوی من وحشی صفت عقل رميده
آهو روشی کبک خرامی نفرستاد
دانست که خواهم شد نم مرغ دل از دست
زان طره چون سلسله دامی نفرستاد
فرياد که ان ساقی شکر لب سر مست
دانست که مخورم وجامی نفرستاد
چندان که زدم لاف کرامات ومقامات
هيچم خبری از مقامی نفرستاد
حافظ به ادب باش که واخواست نباشد
گر شاه پيامی به غلامی نفرستاد

  
نویسنده : tanhay tanha ; ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ فروردین ،۱۳۸۳


 

  
نویسنده : tanhay tanha ; ساعت ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٠ فروردین ،۱۳۸۳